رضا قليخان هدايت

1788

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ازبس‌كه تو در هند و در ايران زده‌اى تيغ * وزبس‌كه درين هر دو زمين ريخته‌اى خون زين هر دو زمين هرچه گيا رويد تا حشر * بيخش همه روين بود و شاخ طبر خون و له مخالفان تو موران بدند و مار شدند * برار از سر موران مار گشته دمار مده امانشان زين بيش و روزگار مبر * كه اژدها شود ار روزگار يابد مار 383 مسرور خراسانى مفخر شعراى نامدار و محسود فضلاى كامگار افصح فصحاى روزگار خود بود در دربار محمودى به مسعودى رسيده و از انعامات بىغايات آن سلطان مسرورى گزيده اشعارش مسرت‌بخش دل اندوهگين و افكارش شادىده خاطر غمين فضلش موفور و نظمش مشهور و سعيش مشكور و دلش مسرور از اشعارش چيزى در ميان نيست الا اين چند بيت مسطور : به وقت نرگس ار خواند كسى فردوس گيتى را * به يك معنى روا باشد كه دانا داردش باور ز بهر آنكه جز در خلد كى شايد بدن هرگز * درختى كش تن از مينا و برگ از سيم و بار از زر در مدح خواجه احمد بن حسن ميمندى چو ناپديد شد از چشم چشمهء روشن * دراز گشت شب ديرياز را دامن به روى گنبد گردنده برشدند پديد * ستارگان قوى قدرت بديع بدن چو تيغ سيمين افراخته نمود هلال * چو هفت فندق سيماب رنگ نجم پرن